عصر جنگهای ترکیبی و سراب صلح پایدار؛ دکترین بقا در کانون بحران خاورمیانه
آیا پس از فروکش کردن التهابات نظامی اخیر، خاورمیانه رنگ آرامش را به خود خواهد دید؟ آیا آتشبسهای مقطعی به معنای پایان تخاصم است؟ در یکی دیگر از قسمتهای تحلیلی پادکست کد ملی، دکتر مهدی مطهرنیا، آیندهپژوه و کارشناس ارشد مسائل استراتژیک، با نگاهی عمیق و متفاوت به کالبدشکافی لایههای پنهان نبرد میان ایران، ایالات متحده و قدرتهای جهانی پرداخته است. او معتقد است که ما وارد عصر جدیدی شدهایم که در آن، صلح تنها یک توهم موقت است و بشریت، بهویژه در این جغرافیا، باید زیستن در شرایط «جنگ دائمی» را بیاموزد. در ادامه، مشروح این تحلیل جامع و راهبردی را میخوانید.
🎧 برای تماشای کامل این گفتگوی جذاب و شنیدن تحلیلهای دقیقتر، ویدئوی کامل این مصاحبه را در کانال یوتیوب یا آپارات «کد ملی» تماشا کنید:
در حال بررسی ارتباط...
سراب صلح و ورود به عصر «جنگ دائمی هیبریدی»
یکی از بزرگترین خطاهای محاسباتی در درک تحولات امروز، نگاه کلاسیک به پدیده جنگ است. بسیاری تصور میکنند جنگ تنها به معنای لشکرکشی زمینی، فتح سرزمین و بمباران است و اگر این اتفاقات رخ ندهد، ما در شرایط صلح به سر میبریم. اما واقعیت این است که دستیابی به یک صلح پایدار در منطقه، با توجه به بافت موقعیتی موجود، بسیار دور از دسترس است.
ما اکنون نه در وضعیت صلح، بلکه در لبه یک «آتشبس شکننده» و وضعیت «صلح مسلح» قرار داریم. جهان امروز، جهان جنگهای ترکیبی یا هیبریدی است. جنگ دیگر محدود به شلیک موشک نیست؛ بلکه جنگ اقتصادی، جنگ سایبری، نبرد اطلاعاتی و مهمتر از همه، «جنگ روایتها و گفتمانها» در جریان است. در این نبرد همهجانبه، استراتژی آمریکا وارد کردن ایران به یک «منطقه خاکستری» و یک جنگ فرسایشی است تا از طریق فشارهای چندجانبه، اقتصاد و روان جامعه را دچار فروپاشی کند.
نبرد در سه لایه؛ از بحران واژگان تا معمای تنگه هرمز
برای درک بهتر این کلاف سردرگم، باید منازعه فعلی را در سه لایه بررسی کرد:
لایه درونی (ایران، آمریکا و اسرائیل): بین ایران و آمریکا یک بحران عمیق گفتمانی و واژگانی وجود دارد. وقتی هر دو طرف از کلمه «مذاکره» استفاده میکنند، دو معنای کاملاً متضاد در ذهن دارند. برای ایران، مذاکره به معنای تثبیت قدرت، حفظ غنیسازی، حفظ توان موشکی و حمایت از نیروهای منطقهای است. اما در مقابل، آمریکا مذاکره را با کلمه «تسلیم» مترادف کرده است و خواهان توقف کامل برنامههای هستهای، موشکی و منطقهای ایران است.
لایه میانی (بازیگران منطقهای): در این لایه، کشورهای عربی و همسایگان قرار دارند. کشورهایی مانند امارات که روزگاری در اوپک با ایران همسو بودند، امروز مسیر متفاوتی را در پیش گرفتهاند و با محافظهکاری و دقت، در حال تغییر موازنه قدرت به نفع خود و دور ماندن از ترکشهای جنگ هستند.
لایه بیرونی (قدرتهای جهانی): چین، روسیه و اتحادیه اروپا بازیگران این لایه هستند. چین به شدت نگران بازار انرژی خود است، اما هرگز خود را وارد درگیری مستقیم نخواهد کرد و اولویتش توسعه اقتصادی است. در این میان، هدف اصلی آمریکا از حضور پررنگ نظامی در منطقه و تمرکز بر «تنگه هرمز»، تنها مهار ایران نیست؛ بلکه آمریکا میخواهد گلوگاه اصلی انرژی رقبای جهانی خود (تأمینکننده ۸۰ درصد نفت چین و ۹۰ درصد نفت اروپا) را در دست داشته باشد تا در قرن بیست و یکم، هژمونی خود را بر آنها دیکته کند.
فرمول واقعی قدرت: وقتی موشکها بدون مردم بیاثر میشوند
در مواجهه با این آرایش جنگی، همواره از کارتهای بازدارندگی ایران مانند موشکهای دوربرد، پهپادها، ذخایر اورانیوم و کنترل تنگه هرمز سخن به میان میآید. اما آیا این ابزارهای سخت برای تضمین بقای یک کشور کافی هستند؟
از منظر علم قدرت و روابط بینالملل، قدرت ملی شبیه به یک معادله ریاضی است که دارای یک «پایه» و یک «نما» (توان) است. در این معادله، تجهیزات نظامی، موشکها و ابزارهای سخت تنها «نما» و نماد قدرت هستند؛ اما «پایه» اصلی قدرت، مردم، انسجام اجتماعی، اقتصاد پویا و «وقار ملی» است. اگر پایه قدرت (اتحاد و تابآوری ملت) سست شود یا فرو بریزد، بهترین و پیشرفتهترین موشکها نیز نمیتوانند بازدارندگی ایجاد کنند و کشور به سرعت به سمت فروپاشی حرکت خواهد کرد.
استراتژی «ضربه و مکث»؛ بازی با آستانه تابآوری
چرا آمریکا یا اسرائیل دست به یک حمله تمامعیار و مستمر نمیزنند؟ استراتژی آنها مبتنی بر افزایش تدریجی سطح تنش است. آنها ضربهای وارد میکنند، سپس مکث میکنند تا میزان «تابآوری» سیستم و جامعه را بسنجند. این چرخه مدام تکرار میشود تا در نهایت بزرگترین عامل بازدارندگی کشور، یعنی تابآوری اقتصادی و روانی مردم، دچار فرسایش شدید شود.
امروز تابآوری اقتصادی مردم به دلیل تورمهای سنگین، کاهش ارزش پول ملی و از بین رفتن کسبوکارهای خرد (بهویژه کسبوکارهای اینترنتی به دلیل محدودیتها) به شدت کاهش یافته است. در چنین شرایط خفگی اقتصادی، خطر بزرگ این است که بخشی از جامعه به نقطهای از ناامیدی برسد که در برابر تهدیدات خارجی بیتفاوت شده یا حتی با آنها همصدا شود. این دقیقاً همان نقطه خطرناکی است که استراتژیستهای متخاصم برای آن برنامهریزی کردهاند.
راهکار نجات: چتر فراگیر ایران و پایان خودی و غیرخودی
در دورانی که مرجعیت رسانهای از داخل کشور خارج شده و رسانههای رسمی در جنگ روایتها دچار عقبماندگی هستند، تنها راه عبور از این بحران موجودیتی، بازگشت به مفهوم اصیل «ایران» است.
ایران، صرفاً یک نام روی نقشه نیست؛ بلکه یک چتر تمدنی و فرهنگی بزرگ است که باید تمام دودمانها، اقوام (کرد، لر، ترک، بلوچ، ترکمن، عرب، گیلک و مازنی) و تمام سلایق فکری و مذهبی را در آغوش بگیرد. اتحاد ملی با شعار دادن و انتظار اینکه همه شبیه به یک تفکر خاص شوند، به دست نمیآید. اتحاد نیازمند «همپذیری» است؛ یعنی بپذیریم که مخالفان فکری ما نیز ایرانی هستند و حق حیات، اظهار نظر و برخورداری از مزایای این سرزمین را دارند.
اگر میخواهیم از خطر فروپاشی و درگیریهای ویرانگر در امان بمانیم، حاکمیت باید خواستههای ابتدایی جامعه — از آزادیهای مدنی و دسترسی به اینترنت آزاد گرفته تا بهبود معیشت — را به رسمیت بشناسد. کشوری که در آن شایستگان، فارغ از گرایشهای مذهبی و سیاسی، در صدر امور قرار گیرند و مردم احساس کنند سیستم به دنبال تأمین منافع و رفاه آنهاست، چنان دژ مستحکمی میسازد که هیچ بیگانهای توان و جرأت دستاندازی به آن را نخواهد داشت. بقای ایران، در گرو آشتی درونی و پذیرش تکثر جامعه است.




